نامه ای به نوروز

 

نوروز گرامی سلام

این روزها ، همه جا بوی تو آکنده شده و عطر تو آنچنان فراگیر گردیده که هیچ کس را توان نادیده گرفتنت نیست، آن قدر خوب به زمین و زمان تازگی داده ای که حتی امیدِ به جوانه زدن را در نگاهِ کهن سال ترین درخت ها هم احساس می کنم وچقدر شادی آفرین است، زنده بودن و در تو نفس کشیدن.

باری می دانم که تو چقدر در زندگی من نقش آفرین بوده ای، می دانم اگر امروز هویتی جداگانه و خانه ای دارم از توست، دست کم تو در این بهروزی بی تاثیری نبوده ای چراکه همسایه ما تنها با یک تهاجم به یاد نمی آورد که کیست! و از کجا آمده! حتی به زبان متهاجم حرف میزند، می دانم تو بودی ادبیات بود، فردوسی بود و شاید چند چیز دیگر، پس برای اینکار بزرگ از تو سپاسگزارم، اما امروز نمیخواهم درباره این چیزها حرف بزنم،  امروز نمی خواهم درباره آنها که خانه ندارند،کار ندارند، پوشیدنی وخوردنی ندارند حرف بزنم، میدانم تو خود به اندازه تاریخ دلخونِ آنهاهستی وبه همان اندازه از آنها شنیده ای وهمه می دانند تو مهربان ترین جشن تاریخی.

امروز می خواهم برایت از کسانی بگویم که بهتر از من آنها را میشناسی چه آنان که تو را دوست دارند وچه آنان که از تو بیزارند، خب تو خیلی کم میمانی، بهار را می آوری و میروی، دوباره من میمانم و همه اینها که عذابم میدهند، همه اینها که کهنه ام میکند، راستش تنها همان کوتاه روزگاری که تو می آیی تازه میشوم و باز هم دوباره ها:

می دانی دوست خوبم به لبخندها وشیرینی هایی که در این کوتاه روزگار میبینی دلخوش نکن، همان که
می روی روز از نو، روزی از نو؛ نوروز عزیزم سرت را درد نمی آورم ومستقیم میروم سر اصل مطلب؛ اینجا تا تو هستی همه نسبتاً با هم خوب هستند، به یکدیگر سلام می کنند، لبخند میزنند و تو را خجسته میدارند؛ اما هنوز نرفته ای چهره ها دژم میشود اخم ها درهم می رود وانگار مردمان دانسته، همه ی شور و امید را از یکدیگر پس می گیرند و به جای آن ناامیدی هدیه میدهند، نمی خواهم وارد این موضوع بشوم که ما مردم خوب هستیم یا بد، دزد هستیم یا درستکار، راستگو هستیم یا دروغگو؛ راستش همه حرف من این است که زیاد خوش خوی نیستیم؛ نمی دانم چگونه برایت توضیح بدهم ما دوستداران تو، پیش از آنکه بد کردار یا درست کردار باشیم بد اخلاقیم، کاشکی هزار عیب دیگر داشتیم اما بدخلق نبودیم.

خب اجازه بده تا چند نمونه کوچک از این بد اخلاقی ها را از این یکسالی که نبودی برایت تعریف کنم، اول از همکارهای خودم شروع میکنم که خدای نخواسته به پر قبای کسی بر نخورد؛

شهریار وکیل دادگستری است، در کارش هم بسیار وارد است یعنی خودش اینطور فکر میکند؛ فرشاد، پسر عمه ی من با زنش مشکل پیداکرده است، از آن مشکل هایی که هیچ وقت حل نمی شود، کار به دادگاه ودادگاه بازی کشیده است،آقا شهریار وکیلِ همسر فرشاد است و از دادگاه بابت مهریه زن فرشاد حکم گرفته است، ظاهراً جلبی ههم درکار است؛ فرشاد از من خواست که با هم خدمت ایشان برویم وبه واسطه همکاری بنده با آقا شهریار ریش گرو گذاشته و مشکل را حل کنیم، وارد دفتر ایشان شدیم، یک سلام وعلیک سردی با ما کردند و  اصلاً به روی مبارک نیاوردند که همکار هستیم، فقط فرمودند به فکر دادن مال مردم باشید، من سر صحبت را باز کردم شاید همکاری کنند و مشکل حل شود، گفتم: آخر فرشاد که جرمی نکرده ، پولی از همسرش نگرفته، فقط براساس عرف همه مردم ازدواج کرده بود، اصلاً اولش فکر
می کرده است که این مهریه را باید قبول کند تا نشان دهد که چقدر اعتماد دارد و قرار نبوده که آن را پرداخت کند؛ حتی اگر همسرش دیگر دوست ندارد به زندگی مشترک ادامه بدهد، بیاید تا فرشاد، وکالت در طلاق را به ایشان بدهد؛ آقا شهریار  وسط حرفم پرید وگفت اجازه بدهید من به کارهایم برسم؟!

نمی دانم دلش از کجا پر بود، فکر می کرد ما می خواهیم اخلالی در کارش بوجود بیاوریم یا مدلش همین بود، برخواستیم در حالی که لبخند به لب داشتم نگاهش کردم، نیم خیز شد وگفت خوش آمدید و دوباره به خواندن ورق های روی میزش مشغول شد.

نوروز عزیز حوصله کن باز هم هست، بدترش هم هست؛

کیانوش پزشک است، یعنی متخصص اطفال است، منشی اش می گوید که زیر سه ماه وقت به کسی
نمی دهد، خیلی هم پولدار است، فکرمیکنم در فن طبابت خیلی هم با سواد باشد؛ برادر من هم پزشک عمومی وکارمند شرکت بیمه است، یک پسر ۸ ساله دارد که نزدیک به یک هفته است هر شب تب میکند، برادرم هر چه به فکرش رسیده بود برایش تجویز کرده اما افاقه نکرده بود، آخر سر بویسله یکی از دوستان من که کارمند اداره دارایی است یک وقت فوری از آقای دکتر کیانوش رزرو کردیم وبه اتفاق به مطب ایشان رفتیم، به منشی محترم عرض کردیم که با آقای دکتر هماهنگ شده وایشان فرمونده اند که امروز ساعت ۵ خدمت برسیم، خانم منشی بدون اینکه سرش را بالا کند، صدایش را یک طوری کرد وگفت: بنشینید صدایتان میکنم.

یک ساعت ونیم بعد برادرم یک ژست مخصوص گرفت وبه خانم منشی گفت من پزشک هستم وهمکار آقای دکتر، اگر امکان دارد محبت کنید به ایشان بفرمایید؛ خانم منشی باز هم صدایش را همانطور کرد وگفت: بنشینید آقا صدایتان میکنم.

ساعت ۸:۳۰ شد، خانم منشی داشت با تلفن صحبت می کرد نمی دانم چه کسی آن طرف خط بود اما ایشان به نحوی که ما هم بشنویم میگفت: لذت می برم از اینکه پزشکها را پشت درب اتاق معطل کنم! نگاهش کردم وباز هم لبخندم را تحویلش دادم، معلوم بود که یک کمبودی دارد اما نمی فهمیدم چرا با افتخار، آن را برای آن طرف خط هم تعریف می کرد؛ خلاصه به هر زحمت به اتاق آقای دکتر شرفیاب شدیم، سلام کردیم دکتر کیانوش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت مریض کجاست؟ برادر زاده را خدمت آقای دکتر فرستادیم، من هم مشکل را برای ایشان توضیح دادم؛ دکتر کیانوش همانطور که معاینه می کرد شروع کرد به بد بیراه گفتن به من که شما کجا بزرگ شده ای؟! وقتی لیاقت نداری چرا بچه دار شده ای و الی آخر. . .  که برادر محترم به دادم رسید و گفت: آقای دکتر پدر بچه منم والبته همکار شما هستم. دکتر کیانوش سرش را بالا کرد وگفت : خوب زودتر می فرمودید آقای دکتر من مخلص همکار ها هستم!

الغرض پنج دقیقه دو طبیب با هم صحبت کردند و حدود پنجاه بار به هم دکتر گفتند و چند خطی داخل دفترچه بیمه برادر زاده ی مریض نوشتند؛ وقت خداحافظی نه من رغبتی به خداحافظی با کیانوش داشتم نه او اصلاً به یادش بود که من هم داخل اتاقم، دوست داشتم حکایت نحوی و کشتیبان مولانا را به جای خداحافظی برایش می خواندم اما او که نگاه نمی کرد من هم فقط لبخند زدم و خارج شدم، نمی دانم ولی شنیده ام در دوران دانشجویی وخصوصاً رزیدنتی رابطه بین خودشان چندان دوستانه نیست و خیلی شبیه خدمت سربازی است شاید هم همین موضوع، بعضی از آنها را یک طوری میکند.

نوروز جان هنوز حرف دارم کمی دیگر طاقت بیاور قول میدهم زود تمامش کنم؛ اما حسن علی، جناب حسن علی قاضی است از آن قضات خدا شناس و با وجدان، همیشه نمازش را سر وقت می خواند به احتیاط واجب ریشش را اصلاح نمی کند مدام در حال ذکر است ویک مهری بر پیشانی اش دارد آنطو که خودش
می گوید و مردم می گویند هیچ وقت هم رشوه نگرفته است.

دست بر قضا کار ما با آقای حسن علی افتاد ، برای پیگیری موضوع پرونده ای لازم بود که یکسری دلایل و مدارک را به دادگاه ارائه بدهم و در خصوص  قابلیت استناد داشتن برخی از آنها با قاضی صحبت بکنم؛ به دادگاه مراجعه کردم که آقای حسن علی را ببینم، وارد  دفتر دادگاه شدم و سلام کردم یک آقایی که مدیر دفتر ایشان بود بدون اینکه به سلامم جواب بدهد با صدایی که به زور میشد  شنید پرسید: چه می خواهی ؟ گفتم یک لایحه دارم گفتند چه لایحه ای؟ از انجا که قانون گفته بود من هم شأن قاضی هستم و من هم فکر می کردم قانون راست می گوید و همچنین لایحه خطاب به ریاست دادگاه نوشته شده بود و در حیطه صلاحیت ایشان بود، خود را ملزم به پاسخگویی ندیدم و گفتم در خصوص موضوع پرونده است که اگر اجازه دهید با خود قاضی صحبت کنم مدیر دفتر با همان لحن و صدا گفتند که فعلا جلسه دارند برو بیرون بنشین تا جلسه تمام شود، بدون هیچ حرفی لبخندی زدم و بیرون از دفتر دادگاه در راهرو منتظر ماندم ،جلسه تمام شد، خواستم وارد دادگاه شوم که همان آقای مدیر گفتند: آقا مگر نمی دانی الان وقت ناهار و نماز است؟! بیرون باش تا بعد؛ دوباره همان لبخند را تحویل دادم و بیرون شدم؛ بعد از نماز و ناهار که البته امیدوارم نمازشان قبول حق گردد، داخل دادگاه شدم آقای حسن علی سرش را پایین انداخته بود و داشت یک پرونده را مطالعه میکرد، سلام کردم ولی جوابی نگرفتم!  به یاد دارم از خیلی قبل ترها همه میگفتند در اسلام جواب سلام واجب است، حسن علی هم خیلی مسلمان بود اما نمی دانم چرا این حکم اسلامی را رعایت
نمی کرد! گفتم ببخشید مزاحم شدم، آقای حسن علی فرمودند: چه می خواهی؟ لایحه را به ایشان دادم  و مشغول توضیح دادن گشتم بدون اینکه گوش بدهد زیرا لایحه نوشتند که ثبت وضم پرونده گردد! بعد وسط حرفهای من، لایحه را جلوی میزش انداخت که من بردارم و به دفتر بدهم وگفت به سلامت، حقیقتش حتی جرات نکردم بگویم آقا جان من حرف دارم، سرنوشت یک انسان است، خب آنجا دادگاه بود نه دوربینی در کار بود و نه اجازه میدادند ما دوربینی همراه خود ببریم، اگر خدای نخواسته آقای حسن علی می گفت این آقا نظم دادگاه را به هم ریخته است من چه کاری می توانستم بکنم؟ آیا آن آقای قاضی که بعداً
می خواست به این اتهام رسیدگی کند، حرف مرا صحیح می پنداشت و به حرف همکار خودش اعتنا نمی کرد؟ خواستم بروم ولی طاقت نیاوردم گفتم هر چه بادا باد گفتم آقایی که خود را مسلمان میدانید چرا جواب سلام مردم را نمی دهید؟ شما که بر مسند قضا نشسته اید چرا خوشرو نیستید؟ مگر نشنیده اید که فقها گفته اند قاضی باید خوشرو باشد؟ از زیر عینک نگاهی به من کرد وگفت زیادی حرف می زنید، به سلامت، البته بنده هم درنگ را جایز ندانستم وبه همان لبخند بسنده کردم و رفتم؛ راستش حسن علی اهل رشوه وپارتی بازی واینها نیست، رئیسش هم میگوید هر قاضی که پول نگیرد فاسد نیست، اما به نظر من بلانسبت حسن علی ، هر قاضی که ترش رو باشد یا از حاشیه امن استفاده کند وبه دیگران بی احترامی کند یا حرف طرفین را با حوصله استماع نکند یا در صدور رأی عجله کند یا تأخیر کند یا رأیش مستند ومستدل نباشد به نوعی فاسد است، راستش بر خلاف حسن علی که می خواهد همه کمبودهایش را در سایه برو بیرون گفتن یا جواب سلام ندادن جبران کند، آدم از دیدن بعضی از همکارهای او لذت میبرد بس که با مردم خوش رفتارند وبس که حوصله به خرج می دهند؛ همانها در موردشان گفته شده است: «عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا»؛  به نظرم حتی اگر رشوه هم بگیرند ارجح هستند بر امثال حسن علی چون لا اقل بنده خدا فرض می شوند.

نوروز عزیزم کمی دیگر صبر کن  بگذار اصلا از فضای دادگاه و اصلاً از بحث کار مندان دولت بیرون بیاییم چون هم خطرناک است و هم اینکه این چهره از فساد را همه جا می توان یافت و ربطی به کارمند و غیر کارمند یا رئیس و مرئوس ندارد تنها فرقش در این است که آن ها از بیت المال مردم نان می خورند و با مردم بداخلاق هستند ولی این ها از جای دیگری ارتزاق می کنند.

سکینه در داروخانه دکتر منصور کار میکند البته اصلاً خوشش نمی آید که به اسم سکینه صدایش کنند چند بارهم تا حالا اقدام کرده است که اسم شناسنامه اش را از سکینه به آرمیتا عوض کند ولی هر بار به یک حاج آقای سختگیر برخورد کرده که به صراحت اعلام کرده است: سکینه اسم بسیار نیکویی است؛ اما انگار حرف در گوش سکینه ببخشید آرمیتا نمی رود اصلاً طوری شده که اعوذبالله از همه بدش می آید! راستش این حرفها به ما چه ربطی دارد وقتی کسی خودش دوست دارد به یک اسمی صدا زده بشود ما هم به همان اسم صدایش میکنیم، حالا در شناسنامه اش هر چه می خواهد باشد؛ نووز عزیزم ببخشید حاشیه رفتم، جانم برایت بگوید، آرمیتا خانم هر روز صبح به داروخانه میرود و مسئول صندوق  است؛ اینکه تا چند میلیمتر اطراف لب را به رنگ قرمز در  می آورد اصلاً به من ربطی ندارد ،یعنی من از این دخالت ها در کار کسی نمی کنم،  هر کس حق دارد هر طوری که دوست دارد به نظر برسد، اما از تو چه پنهان هر وقت میروم پول داروهایم را  بدهم  کلی اذیت می شوم وکلی به قول امروزیها انرژیم را از دست می دهم، آرمیتا خانم که خودش را سوفیالورن داروخانه وشاید هم دنیا می داند، اصلاً جواب سلام نمی دهد و تنها به یک طور خاص میگوید اینقدر تومان! وقتی نمی شنوی و دوباره می پرسی چقدر؟ صدایش یک طور دیگر میشود آنطور که جرات نمی کنی دوباره بپرسی و کارت بانکی ات را سریع می دهی،  بعد هم بدون اینکه حرفی  بزند فیش را با یک حالت خاص جلوی پیش خوان می گذارد. الله اکبر نوروز جان همان جا باید به یک روانشناس مراجعه کنی تا اثر این کار آرمیتای عزیز را از ذهنت خارج کند.

بگذریم نوروز جان، نه کمی دیگر به من فرصت بده تا چندتا خاطره دیگر هم برایت تعریف کنم، چه اشکال دارد خب تو هم بدان در یک سالی که نیستی چه بر ما میگذرد؛

غلام معلم است یک سبیل باریک دارد وکمی هم جلوی موهایش ریخته است؛ شغلش را خیلی دوست دارد و همیشه به آن افتخار میکند، می گوید باید قوانین راهنمایی و رانندگی طوری تدوین شود که برای اتوموبیل آموزگاران خط ویژه قرار داده شود وحتی در چهار راه ها نسبت به اتوموبیل های پلیس وآمبولانس برای اتوموبیل معلم ها حق تقدم در نظر گرفته شود، سرت را درد نیاورم پژمان پسر دوست من و شاگرد کلاس غلام است، هر وقت اسم غلام می آید تمام موهای بدنش سیخ میشود،گویا یک بار چنان کتکش زده  بود که تا یک ماه هر شب از خواب بیدار میشد و می گفت: آقا اجازه غلط کردم؟!

اردشیر پدر پژمان می گوید غلام بسیارخوب، کلاس را کنترل میکند  و معلم خوبی است، موجب شده پژمان مدام سرش در درس و مشقش باشد، اردشیر شعر مردم را نیز عوض کرده ومدام تکرار می کند چوب معلم گر بود زمزمه محبتی ،جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را . .  الله اکبر از دست اردشیر وغلام که دست به دست هم می دهند تا یک آدم توی سر زن عقده ای را تحویل جامعه بدهند، حیف دیگر نمی بینمشان تا از آن لبخندها تحویلشان بدهم.

مرتضی راننده تاکسی است خیلی هم کارش درست است یعنی دوستانش اینطور مگویند، من یک بار مسافرش بودم؛ کلا اهل سلام واحوال پرسی نیست ،توی مسیر هم گاهی سیگاری می کشد البته هیچ کس جرأت ندارد به این کار اعتراض بکند، چه آبی بخورد چه وسط راه پیاده ات بکند، خدا نکند گوشی موبایلت زنگ بزند، آنقدر غر می زندو از منشور اخلاقی مسافر می گوید که خودت بگویی موبایل خیلی جنایتکار است، اما ژستش خوب است این احساس را به مسافر می دهد که او خلبان هواپیمای جت جنگی است ولی خب به جای موشک و این چیزها به راننده های دیگر فحش پرتاب میکند، برایش هم فرقی ندارد آنطرف قضیه چه کسی است ویا حتی این طرف قضیه چه کسانی مسافرش هستند .

نوروز جان نزدیک بود یادم برود بگویم یک آقایی هست که اسمش را نمی دانم اما می دانم رئیس است نمی دانم رئیس کجاست اما رئیس مهمی هم هست، تا وقتی که کسی حرفی نزند که به ایشان بر بخورد، او هم زیاد حرف نمی زند اگر هم بزند راجع به اداره تحت امر یا کار خودشان نیست، بلکه ازجاهای دیگر دنیا
می گویند، ولی خدا نکند کسی حرفی بزند که آقای رئیس فکر کنند ممکن است این حرفها  موجب بشود که برای ریاستشان مشکلی پیش می آید و یا بزرگترها باز خواستشان می کنند فوراً تشریف می آورند جلوی همه رسانه ها و عام وخاص می فرمایند: هر کس چنین و چنان کندو چنین و چنان بگوید، من چنین و چنانش می میکنم، اصلاً کارمندهای من همه خوب خوبند و برخی دیگر می آیند که این ها را آلوده کنند من خودم خبر دارم که اصل ماجرا همین است که می گویم، نیاز هم نیست بگویم از کجا باخبر شده ام!  پس اگر می خواهید همه کارها درست بشود بروید و یقه آن برخی دیگر را بگیرید! که اصلاً همه کارها را ما می کنیم بدون هیچ خطا و کم و کسری ولی همه پولها را آن ها می گیرند.

آری نوروز جان بقیه را نمی گویم حوصله ات سر می رود ،غیر از اینها چیزهای بدتری هم هست اما آنها را هزاران سال است دیگران برایت گفته اند، اما اینها من را خیلی اذیت میکند، اصلاً شاید علت آن بدتر ها همین چیزها باشد که برایت گفتم، البته بین ما مردم انسانهای با شخصیت ومحترم زیاد هست، داخل همه آن شغل هایی هم که گفتم، چه دولتی و چه غیر دولتی، این انسانهای درست و حسابی وجود دارند که هم خود وهم دیگران را محترم می دانند و به قول امروزی ها به مراجعه کنندگانشان عشق می دهند، اما
نمی دانم تعدادشان چقدر است شاید هم اکثریت باشد، اما نمودِ آن عجیب غریب ها بیشتر است آنقدر که خیلی روزهای کاری فقط دوست دارم بخوابم، می دانم که روز وقت خواب نیست اما روز برای این هم نیست که به هم آسیب بزنیم یا با نگاهمان، یا با حرفمان ویا با رفتارمان؛  اگر درآمدمان کم است، اگر کارمان زیاد است، اگر کودکی خوبی نداشتیم، اگر درست تربیت نشده ایم ربطی به دیگران ندارد دیگر بزرگ شده ایم باید بدانیم اگر فکری به حال کمبود های شخصیتی مان نکنیم فردایمان بهتر از امروزمان نخواهد بود.

سرت را درد نیاورم نوروز جان اگر حوصله داشتی با همه ما حرف بزن  همه اینها را بگو ،هر چیز دیگری هم من نتوانستم بگویم تو بگو؛ به هنرمندان کشورم و خصوصاً جناب مدیری هم بگو اگر خواستید خوبی ها و بدی ها را بگویید همه را بگویید، در کارهایتان نیایید صرفاً دولتی ها را فرشتگان بهشت معرفی کنید و غیر دولتی ها را شیاطین جهنمی! که مردم می فهمند و خدا نکند مردمی از شخصیت های هنری و فرهنگی خود روی گردان بشوند، درستکار در همه جا پیدا می شود دولتی و غیردولتی هم ندارد و بدکردار هم همه جا هست، همه جا.

دوستت دارم

ارادتمندت

امیر پویا رشیدی

 

 

 

 

 

ا

پیام بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.